الشيخ محمد علي الگرامي القمي (مترجم: بصيرى)
42
منطق مقارن (فارسى)
تصور مىشود . بعلاوه خود الفاظ نيز داراى احوالى از قبيل اشتراك ، نقل ، مجاز و غيره ميباشند . اين احوال در لفظ اثر نموده و موجب ميشوند كه از لفظ معناى ديگرى ، جز آنچه مقصود بوده است ، به ذهن آيد . بنابراين بايد هر دانشپژوهى را نسبت به حالات لفظ توجه داد ، تا به اشتباه نيفتد « 1 » و از اينجا معلوم مىشود كه بحث از الفاظ در منطق بالعرض و فرعى است . و تنها به اين جهت آورده مىشود كه طالب اين علم را متوجه سازد كه احوال لفظ در معنى اثر مىكند . و هشدار اينكه هر منطقى بناچار بايد احوال لفظ را بداند و بر آن احاطه داشته باشد . تا با بصيرت كامل از اشتباه پرهيز كند . و مثلا شركت لفظ را در معنى راه ندهد و فى المثل از اشتراك كلمهء " عين " در عربى كه هم به معناى طلا و هم به معناى چشمه است سوء استفاده نكند و نگويد : طلا عين است و هر عينى جارى است پس طلا جارى است . " وجه بيان مباحث الفاظ در منطق همين است ، چنان كه ابن سينا و محقق طوسى و ديگران بدان اشارت نمودهاند . وجه ديگرى را نيز ميتوان گفت و آن اين است كه چه بسا ما در پى آنيم كه مطالب منطقى مانند برهان و جدل و غيره را براى ديگران بيان كنيم و لفظ وسيله بيان ماست . و بنابراين بايد درباره احوال آن سخن گفت تا بيان صحيح را از ناصحيح و خطاب درست را از نادرست بازشناسيم . اين وجه نيز در ميان منطقيان مشهور بوده است ليكن پيداستكه اين وجه فرعى و تبعى مىباشد . زيرا منطق براى تصحيح انديشه است و بيان آن براى ديگرى ، امرى فرعى است . ناگفته نماند دو علتى را كه براى ضرورت بحث از الفاظ در منطق بيان
--> ( 1 ) - اگر گفته شود كه زندگى اجتماعى به نوشتن نيز محتاج است ، زيرا آدمى گاه مىخواهد مقصود خود را به افراد غايب برساند ، در جواب بايد گفت ، بله ، ولى كتابت بر لفظ دلالت دارد و لفظ بر معنى . هركس چشمش به كلمه احمد مثلا بيفتد ، فورا به لفظ آن منتقل مىشود و سپس به معنى .